مامان هنگامه جای هنگامه حرف میزد، انتظار هم نداشتم صدای خودش رو بشنوم از توی دهانی که سه تا دندونش از دیروز تا امروز کم شده. گوشهام میشنوید، چشم هام گریه میکرد ولی قلبم باور نمیکرد که کسی هست که بتونه با باتوم توی دهان کس دیگه یی بکوبه. اینچیزها مال فیلمهای خشنه، مال هالیوود، فیلمهای هندی، نه گوشه یی از تهران. نمیشد چیزی به مادر هنگامه بگم که آرومش کنه، فقط گفتم به هنگامه بگو دمت گرم، کاش کنأرت بودم و دردت تو با من قسمت میکردی.
از: من یک زنم
------------------------------------------------------
مترو از روزهای عادی شلوغ تر بود. یکی روزنامه می خواند، یکی جدول حل می کرد، یکی میله ی مترو را گرفته بود و نگاهش مات . چند تا دختر بودند که با هم حرف می زدند. چند تا پسر مو سیخ سیخی.هیچ نشانی از دستبند سبزنبود. با خودم گفتم امسال سیزده آبان خیلی شلوغ نمی شود. ایستگاه های هفت تیرو طالقانی بسته بود. به مفتح که رسید یارو روزنامه اش را گذاشت توی جیبش، آن یکی جدولش را تا کرد و گذاشت تو کیف. دخترها و پسرها ساکت شدند... و یهو در مترو که باز شد همه ریختند بیرون یاحسین میرحسین گویان. واگن مترو کاملا خالی شد. یعنی عمرا اگر کسی حدس می زد اینا اومدند واسه اغتشاش.همه حرفه ای شدند ماشاءالله
------------------------------------------------------
قصيده اي براي نترسي
جمهوري اسلامي عصر روز 18 تير 1388 سرنگون شد.
کسي که سرنگونش کرد،دخترکي بود بي نام. در خيابان کارگر شمالي.
بسيجي ها حمله کردند و جمعيت فرار مي کرد، دخترکي ميانشان بود با صورت خونين. لابد باتومي نصيبش شده بود پيش ازآن.
بعد وسط آن همه جمعيت که مي دويد، دخترک ايستاد.
جايي در آن فضاي خالي بين چماقداران و مردم، برگشت و فرياد زد:
"من نمي ترسم. من نمي ترسم. من ديگه نمي ترسم"
و جمهوري اسلامي سرنگون شد.
جکومت هاي ديکتاتوري با ترس است که حکومت مي کنند. حکومت هاي ايدئولوژيک بر فکر مردم حاکمند، پوپوليست ها بر شکمشان. ديکتاتورها اما تنها بر جسم مردم حکومت مي کنند با ترس از شلاق از زندان از چماق و از گلوله.
بعد فکر مردم رها مي شود از جسم در بندشان، غوطه ور مي شود در روياي آزادي و آنقدر به عمق مي رود که ديگر در بند جسم نيست.
آنوقت است که "نترسي" مي آيد.
درست مانند هنگامه شهيدي و کيوان صميمي که روحشان آزاد شده از جسم در بندشان. از ميان ميله هاي زندان فرياد نترسي شان شهر را برداشته.
انگار كه همه قدرت ديكتاتور در كابوس ما بوده است، انگار كه هرگز وجود نداشته است، انگار كه خدايگاني او و بندگي ما، چيزي نبوده جز خوابي پريشان، بي اساس، بي ريشه در هيچ چيز حقيقي جز هراس ما از اين كابوس و جز ترس ما از قدرت موهوم او.
آنوقت است که درست چشم در چشم ديکتاتور، نترسي بر مي خيزد،نگاهش مي کند و حرف مي زند. آنجاست که ترس جابجا مي شود، اينبار در چهره اوست که ترس جاي مي گيرد،چرا که نترسي را مي بيند که حتي اندروني خانه اش را هم گرفته است.
آنجاست كه نور مي تابد بر اين تاريكخانه وهم آلود. روشن مي شود كه همه آن هيولاهاي هراس انگيز، مترسكهايي پوسيده اند، همه اين قدرت ترسناك چيزي نيست جز دروغ.
کسي نوشته بود :
"بسمه تعالي/ بوي آزادي مي آيد/ والسلام"
و اين بوي آزادي بر نسيم نترسي است که استوار است. با نترسي است که مي وزد و از هر حفره کوچک،هر سياهچاله اي را پر مي کند.
بعد جاي ترس و نترسي جابجا مي شود. امروز "آنها" مي ترسند. از ماي بي سلاح از ما که به تنه وجودمان تبرهاشان را شکسته ايم و هنوز سبزيم.
امروز، بوي آزادي مي آيد.
والسلام
------------------------------------------------------
ما تازه از هفت تیر برگشتیم. نامردا نگذاشتند شعار مورد علاقه ام " باراک حسین اوباما یا با اونا یا با ما" را داد بزنم. در واقع حتی نتونستیم از ماشین پیاده بشیم
------------------------------------------------------
آقا ! چرا یکی از این گاردی ها و بسیجی ها یه وبلاگ نداره ما بفهمیم تو ذهن اینا چی می گذره؟
------------------------------------------------------
امروز فهمیدم ترس یعنی چی، باتوم یعنی چی، نفرت یعنی چی. اما از همه مهم تر شجاعت یعنی چی.
شجاع یعنی مردی که بالای پل عابر کریمخان فریاد زد مرگ بر دیکتاتور
یعنی زنی که تو چشم های کسی که بهش باتوم می زد نگاه می کرد شاید انسانیتی پیدا بشه
یعنی نوجونی که در خونه اشون را باز گذاشته بود و از فریاد" اون در را ببند" لباس شخصی موتورسوار پا پس نمی کشید
یعنی همه گروه های 10- 20 نفره ای که تازه از دست گارد فرار کرده بودن اما چند قدم آن ورتر دوباره شعار می دادن
یعنی همه کسانی که امروز کتک خوردن اما شجاعانه فریاد می زدن، به هم دلداری می دادن و کمک می کردن.
------------------------------------------------------
ما رایت الا جمیلا
1. بچه هایی که به صف شده بودن با پرچم ایران؛ ولی وقتی از کنارشون رد می شدی می گفتن : «ما همه موسوی هستیم»
2 .پیرزنی که با باتوم زده بودن پشتش و شوهرش که دست انداخته بود دور گردنش و جای ضربه رو ماساژ می داد.
3.سیگارهایی که در جواب اشک آورها روشن می شد و دود سیگار که «ببین و به عرش رو»
4.اتوبوس هایی که از سر تا ته اش شعار نوشته بودن و اون پسری که رو تمام تابلوهای «حمل با جرثقیل » چیزی نوشت که مجبورن عوض اش کنن
5.دختری که، ساعت نه، وقتی از هنوز به جمعیت نرسیده بودیم چندتا دست بند بسته بود به دست اش و یه مشت هم تو دست اش بود! گفتیم «ببینن دهنتُ سرویس می کنن» خندید! و با پر رویی تمام از جلو بیست،سی تا گاردی رد می شد که نگه اش داشتن!
6.شعر «کشتی جوانان وطن» و اون « مرگ بر تو»ی چهارم،
7.وقتی موتور سوار ها حمله کرده بودن و با اون اسباب بازی که دستشون بود نشونه می گرفتن سمت جمعیت و دیگه هیچ عرف و دینی نمی تونه نزاره تو خیابون بغلت کنم
8.بچه های دانشگاه تهران که کاملن محاصره بودن ولی تا ساعت چهار از در دانشگاه آویزون بودن و شعار می دادن
9.و اون آخوندی که وقتی ازش پرسیدم این باتوم ها حلاله!؟ گفت:«حلال ِ حلاله، حقشونه!»
------------------------------------------------------
الان اینا رو دوباره فرستادن تو قفس هاشون. یه هفته گشنه نگه شون داشته بودن. رییسشون میاد یکی یکی در قفس ها رو باز می کنه. یه تیکه گوشت خام می ندازه جلوشون. کاسه هاشون رو هم پر از خون می کنه. می گه: دست مریزاد عزیزان من. اینم سهم غذا تون. اینا خوشحال می ریزن سر اون گوشته. و هر کی به تیکه به دندون می کشه. یه قلپ خون. بعد میان پاش رو بوس می کنن.برق دندون و چشمای رییسه یه لحظه میله های قفس رو روشن می کنه. بعد می ره سراغ قفس بعدی.
------------------------------------------------------
امروز روز ویژهای بود. خبرا رو گمانم دیدید و خواندید. اما اینجا میخواهم از یه نکته غیر خبری بگویم.
امروز زیاد دیدم مردم را که در همان حال که شعار میدادند یا فرار میکردند از دست گاردیها، در همان وضعیت داشتند میخندیدند. طوری که آدم شک میکرد آنها دارند مبارزه میکنند یا تفریح دسته جمعی! نه اینکه خشم یا حتی نفرت در کار نباشد، نه ،ولی آنقدر هست که اگر کوچکترین بهانه ای برای خنده و شوخی به دست بیاید لبها همه خندان میشود. نوعی اعتماد به نفس جمعی شاید...
در خیابان ولیعصر کمی بالاتر از تقاطع زرتشت، در یکی از آن فراوان نقاطی که عده ای از مردم جمع شده بودند و رفته بودند لابلای ماشینها شعار میدادند، و ماشینها هم به نشانه همراهی، صدای بوقشان بلند بود، یک آقای سپید موی جاافتاده رفت حاشیه پیاده رو و شروع کرد مثل رهبر ارکستر بوق ماشینها، به رهبری همنوایی بوقها. خیلی باکلاس . و مردم هم برایش ابراز احساسات کردند حسابی.... یکی دو دقیقه بعد هم اتوبوس شرکت واحد از همین نقطه داشت آرام آرام در ترافیک جلو میرفت و در اتوبوس هم مردم و به خصوص خانمهای نیمه عقب اتوبوس با جدیت دست میزدند و شعار میدادند. و مردمی هم که در پیاده رو ایستاده بودند برای اتوبوس سواران شادان علامت وی نشون میدادند
...
...
خیلی ها این سیزده آبان باتوم خوردند، یا گاز اشک آور استنشاق کردند، یا حتی خودشان یا نزدیکانشان دستگیر شدند. ولی این همه نمی تواند باعث شود این امید یا سرور جمعی را که به وضوح در میان اهالی جنبش سبز (بخوانید مردم) دیدم از یاد ببرم.
------------------------------------------------------
خواستم مثلن با کلاس و شخصیت رفتار کنم. دست زنم را گرفتم و آرام و بی خیال، با حالت «مگه چی کار کردیم که در ریم؟» سمت ته کوچه قدم می زدیم.
سرهنگ انتظامی دوان دوان و باتوم چرخان عقب مان بود. ملت جَلدی دویده بودند و خیلی ازمان فاصله داشتند. یارو هی نزدیک آمد و آمد تا نفسش رسید پشت مان. و ما همین طور آرام که «ما جزو اونا نیستیم».
داد زد: «مگه به تو نمی گم برو؟» و با باتوم محکم کوبید رو میله های داربست ساختمان نیمه تمام. حق داشت خب؛ رسمن حضورش را انکار کرده بودیم.
خفت از این بیشتر نمی شد. بی هیچ مقاومت و اعتراضی، دُم مان را گذاشتیم روی کول مان و د ِ در رو!
چند قدم جلوتر به خیال آنکه لابد رفته، یواش کردیم که صداش از عقب آمد: «باز که وایسادی؟» چهار نعل تا ته کوچه دویدیم.
ب.ت: چیزی که «من دیدم»، برخورد نیروی انتظامی «خیلی خوب» بود. (نه که فک کنین شیر موز و آب هویج بدن دست ملت. در اشل برخوردایی که تو تظاهرات می شه.)
سر سید جمال، روبه روی ایرنا، ده - دوازده تایی افسر وایساده بودن و بیست متر اون ور تر ملت با خیال راحت شعار می دادن. حتا «نیروی انتظامی/ خجالت خجالت» هم گفتن. اما اینا هیچ کاری - به مفهوم مطلق کلمه- نکردن. دو سه تاشون چن بار برگشتن سمت ملت به تماشا، و شاید مزمزه می کردن که برن طرف شون یا نه. نرفتنم آخر.
گاردی ها هم «خوب» بودن. خوب که می گم یعنی انصاف داشتن؛ هار و حشر ِ لت و پار کردن نبودن. می زدن، در که می رفتی ول می کردن.
یکی از خانومای شرکت (به روایت خودش) تو یه کوچه گیر افتاده. گاردیه باتومو برده بالا که بزنه، و این از ترس و ضعف فقط چشماشو بسته و دعا می خونده تو دلش. باتومه آورده پایین و گفته برو وانسّا.
اما لباس شخصیا، امان از این لباس شخصیا...
------------------------------------------------------
از چهارراه ولیعصر به سمت خیابان طالقانی راه میرفتیم، نزدیک فرهنگستان هنر بودیم که صدای بلند شعار دادن را شنیدیم. گوشام «مرگ بر دیکتاتور» انگار شنید. پا تند کردیم. یاد نماز جمعهی هاشمی افتادم و صدای شعاری که از دور شنیدیم و پا تند کردیم به سمت مردم ِ سبز. پا تند کردیم سمت رواق فرهنگستان هنر. همانجا که چند ماه پیش مهندس موسوی افتتاحاش کرد. صدای شعار بود که زیر سقف رواق میپیچید و نمیفهمیدم چه میگفتند. دلام گرم شده بود که از میان آن همه مامور باتوم به دست، میرسیم به عدهای که مثل خودمان هستند و سلاح ندارند. خودم را انداختم توی رواق و ناگهان لرز افتاد به تنام. نزدیک ۱۰۰ نفر مامور باتومبهدست زیر رواق ایستاده بودند و علیه موسوی شعار میدادند. دورشان را باز هم مامور باتومبهدست گرفته بود، لابد برای محافظت. احساس برهای را داشتم که بین یک گله گرگ گیر افتاده. چرخیدم دور خودم. ساختمان فرهنگستان هنر را محاصره کرده بودند و صدایشان زیر سقف رواق مهندس میپیچید. باز پا تند کردم و دور شدم... دور شدم فکر کردم چه وحشتی از ما دارند، که اینطور به خیابانها آمدهاند و برای ترساندنمان لابد، از معماری رواق کمک گرفتهاند و صدایشان را انداختهاند در سقف آنجا به خیال ِ ترساندنمان شاید! کمی آنسوتر در خیابان طالقانی، دستههای دانشآموزان با سرپرستی معلم تربیتیای، کسی، راه میرفتند و شعار میدادند. اغلب هیجانزدهی یک حرکت بودند، بیشتر از اینکه بدانند چه میگویند و چهکار میکنند، انگار. از کنارشان رد میشدم و فکر میکردم اگر در این روزها، من همسن اینها بودم ممکن بود همینطوری شعار مرگ بر منافق بدهم و راه بروم؟ در همین فکرها بودم که یکیشان از کنارم رد شد، توی صورتم نگاه کرد و گفت: خوش به حالتان.
این دو تصویر از ۱۳ آبان ۸۸، تا ابد در ذهنام میماند؛ به تلخی.
------------------------------------------------------
گاهی فکر می کنم فردای قیامت فقط به خاطر دود سیگارهایی که فوت کردم توی صورت اشک ریزان این زن ها و پیرزن ها می روم بهشت.
------------------------------------------------------
من همه دیروز عصر و شب داشتم با خنده همه چیز را برای مامان تعریف میکردم ، اما امروز صبح که این پست [http://174.129.25.248/article/id/62383] را خواندم نشد که گریه نکنم برای آن همه حس ناتوانی که داشتم
اخبار مرتبط
آخرین افزوده ها
11:54 عصر پنجشنبه، 26 آذر 1388
- مراسم چهلم رامین پوراندرجانی با حضور دانشجویان و فعالان سیاسی برگزار شد
- پوسترهایی برای محرم سبز - 2
- میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با محمدعلی ابطحی دیدار کردند + عکس
- یک مثنوی برای محرم سبز
- یک جاهل، هزار عاقل
- بر اثر فشارهای وارده نشست فصلی خانه احزاب لغو شد
- میرحسین موسوی: "به نفع کشور است که به درخواست ما برای صدور مجوز راهپیمایی جواب مثبت داده شود"
- خواب پریشان
- مجمع روحانیون مبارز به کارشکنی وزارت کشور در صدور مجوز راهپیمایی اعتراض کرد
- آدرس جدید، برای دسترسی به موج سبز آزادی
- محمد جواد لاریجانی، تئوریسین ظلم
- مجید انصاری: راهپیمایی جمعه محترم است، اما منتظر مجوز راهپیمایی مستقل هستیم
- آیتالله منتظری سوءاستفاده از ماجرای پاره كردن تصوير بنیانگذار انقلاب را محکوم کرد
- كنارهگیری معترضانه چهره برجسته جامعه روحانیت مبارز
- میخواهم ابراهیمی باشم
- دعوت برخی از حامیان جنبش سبز برای شرکت در راهپیمایی 27 آذر
- بیانیه تحلیلی جبهه مشارکت در باره شرایط کنونی جنبش سبز با توجه به اعتراضات دانشجویی در 16 آذر
- نامهای به یاران دربند، مسعود باستانی و ساسان آقایی
- کامران آسا در زندان اوین بازداشت است
5:30 صبح جمعه، 15 آبان 1388
روایت شما از راهپیمایی ۱۳ آبان-۴/ دومین گلچین گوگلخوان
یه ژانری هست به اسم ژانر زن های میان سال به بالا که می ایستند و با گاردی ها و باتوم به دست ها حرف می زنند. آی من عاشقشونم! آی عاشقشونم
اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)