اي يگانه برايت از زندگيمان در اين پنج هفته كه نبودي مي گويم.
روزهاي شنبه دادگاه انقلاب –بعد از كلي سرو كله زدن با ماموران مي توانيم وارد دادگاه شويم، بعد بازپرس مي گويد هيچ كاره است و بايد به دادستاني مراجعه كنيم، اميدمان به فرداست و لابد به دادستان ...
يك شنبهها دادستاني-دادستان را كه نمي توانيم ببينيم اما معاونان او مي گويند دادستان اصلا حق دخالت ندارد و همه چيز دست دادگاه انقلاب است بايد به آنجا برويم دوباره به دادگاه انقلاب مراجعه مي كنيم ، باز هم خبري از علت بازداشت، اتهام و امكان دسترسي وكيل به پرونده ات نيست ، پس مي گوييم از چند و چون پرونده و آزاديت گذشتيم حداقل وقت ملاقاتي دهيد. مي بيني عزيز به مرگ گرفته اند تا به تب راضي شويم.
دوشنبهها زندان اوين-لحظه ديدار نزديك است، تپش قلبمان بيشتر شده است، براي ديدارت خود را مي آرايم ،با مادر و پدرت مي آييم به زندان اوين و در صف منتظر مي شويم ،با وجود آنكه از دادگاه انقلاب اجازه ملاقات داريم ،بايد منتظر شويم تا بازجويانت هم راضي شوند و رخصت ديداري دهند.در صف انتظار تنها نيستيم دوستان زيادي جمعند از همكارانمان در روزنامه ها تا همراهانمان در مسير سبز ، يكي يكي مي آيند در دل آرزو مي كنيم با ملاقات همه موافقت شود ، آرزوي دست نيافتني ايست .همسر احمد زيد آبادي هر هفته مي آيد و بي ملاقات باز مي گردد، در لحظه اي كه مامور زندان مي گويد باز هم با ملاقاتش مخالفت شده رنگ چشمانش تغير مي كند و به نقطه اي خيره مي ماند ، نگاهم را از چشمانش مي دزدم و به دنبال جمله تسكين دهنده اي مي گردم كه مثل هميشه به ذهنم نمي آيد ، از اين انشاأالله هفته آينده ها زياد شنيده است .اين هفته مهرك هم آمده بود هنوز مات بود از شنيدن حكم 5 سال حبس شهاب به او هم فرصت ديداري نمي دهند.
ساعتي مي گذرد نامت را كه براي ملاقات مي خوانند دست و پا گم كرده به طبقه بالا مي آييم باز هم اجازه ملاقات حضوري نمي دهند با وجود آنكه نامه دادستان را داريم ، به سالن ملاقات كابيني مي آييم هنوز تو را نياورده اند اما ديگران هستند مسعود باستاني كه به مهسا خبر مي دهد به 6 سال حبس محكوم شده است ، مهسا مي گريد و باز من نمي توانم جمله تسكين دهنده اي پيدا كنم ، اصلا چنين جمله اي وجود دارد؟ حسين نعيمي پور را هم آورده اند با همان چهره بشاش و مظلوم هميشگي ،پدر و مادرش از او مي خواهند همچون گذشته محكم بماند.
هنوز منتظرم و هنوز نيامده اي، دست هاي مهسا و مسعود هنوز روي شيشه به هم نرسيده مانده اند، اين شيشه هاي لعنتي اتاقك ملاقات علاوه بر اينكه مانعي هستند براي رسيدن دست ها به هم، نور را هم منعكس مي كنند به قدري كه در همان لحظات كوتاه ديدار بايد هزار بار جا به جا شوم تا صورتت را ببينيم....و بعد مي آيي مي گويي همه چيز خوب است وهيچ مشكلي نداري، جلوي پدر و مادرت سعي مي كنم وانمود كنم حرفت را باور كرده ام اما عزيز من پس چرا اينقدر لاغر ورنگ پريده شده اي ، باز دروغ مي گويي مثل همه آن موقع هايي كه مي خواستي از ناراحتي هايت بي خبر بمانم اما من از چشمانت آنها را مي خواندم.
مي گويي بازجويي هايت شدت گرفته است ، به آزادي فكر نمي كني و بهتر است ما هم زندگيمان را به روال عادي بازگردانيم .روال عادي زندگي ؟ چقدر دور از ذهن است برايم بازگشتن به درس و زندگيم آن هم بي حضور تو.دور از ذهن است اما مطمئن باش اگر لازم شود اين كار را هم مي كنم مگر نه اينكه قرار بود تا آخر بر سر آرمانهايمان بايستيم عهدمان را به ياد دارم پس نگران نباش حتي اگر مجبور شدي مدت ها در آن زندان بي شرم بماني .در چشمانت ايمان را مي بينم ،مي بينم كه در خلوت اين چند هفته به معبودت نزديك ترشده اي و چشمانت سبزتر شده اند.
باز هم زود دير مي شود و حرف ها نگفته باقي مي مانند ، فرصت نشد به تو بگويم كه همين امروز پس از پنج هفته كه به درختان و پرندگان نگاه كردم ديدم آنها هنوز زنده اند و منتظر رسيدن بهار و سبز شدن روزگار،مگر ما چه كم داريم از آنها؟ فرصت نشد برايت بخوانم قطعه اي را كه گويي زبان حال اين روزهاي من است :
سبز ماندم ،سبز خواهم ماند . تا زمان دارم. تا زمين پيداست
تا صنوبر هست –يا به قول شاعر كاشان تا شقايق هست-
تا صدايت مي توانم زد / تا يكي در كوچه مي خواند
تا كسي ياد ترا –در آينه كوچك و هر چه محو خاطرش-- محفوظ مي دارد
تا ترا دارم –اي هميشه در دلم بيدار-سبز خواهم ماند
در حريم منع و بند- با بازجويي و چون و چند- در آن گراني لبخند سبز ماندم، سبز خواهم ماند.
خسته بودم، درد بودم ، بغض كردم گاه، گريه هايم را فرو خوردم...
اما با اميدت –اي دل اميدوارم گرم از تو- سبز خواهم ماند.
..و دوشنبه پايان مي يابد عزيز اين روزها زندگي من جز فاصله بين دوشنبه ها يي كه از راه مي رسند نيست.
سه شنبه و چهار شنبه –همان برنامه هميشگي مادر استوارت را از دادگاه انقلاب به دادستاني مي فرستند و از دادستاني به دادگاه و در آخر هم مثل هميشه بي نصيب ، حرف جديد اين است كه ديگر وقت ملاقات هم نمي دهند چه باك تماسهاي تلفني ات را كه قطع كرده اند، اگر ملاقات پشت شيشه هم حاصل نشد در فراسوي مرزهاي تنت با من وعده ديداري بگذار.
پرستو سرمدي همسر حسين نوراني نژاد رييس در بند كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت
اخبار مرتبط
آخرین افزوده ها
11:54 عصر پنجشنبه، 26 آذر 1388
- مراسم چهلم رامین پوراندرجانی با حضور دانشجویان و فعالان سیاسی برگزار شد
- پوسترهایی برای محرم سبز - 2
- میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با محمدعلی ابطحی دیدار کردند + عکس
- یک مثنوی برای محرم سبز
- یک جاهل، هزار عاقل
- بر اثر فشارهای وارده نشست فصلی خانه احزاب لغو شد
- میرحسین موسوی: "به نفع کشور است که به درخواست ما برای صدور مجوز راهپیمایی جواب مثبت داده شود"
- خواب پریشان
- مجمع روحانیون مبارز به کارشکنی وزارت کشور در صدور مجوز راهپیمایی اعتراض کرد
- آدرس جدید، برای دسترسی به موج سبز آزادی
- محمد جواد لاریجانی، تئوریسین ظلم
- مجید انصاری: راهپیمایی جمعه محترم است، اما منتظر مجوز راهپیمایی مستقل هستیم
- آیتالله منتظری سوءاستفاده از ماجرای پاره كردن تصوير بنیانگذار انقلاب را محکوم کرد
- كنارهگیری معترضانه چهره برجسته جامعه روحانیت مبارز
- میخواهم ابراهیمی باشم
- دعوت برخی از حامیان جنبش سبز برای شرکت در راهپیمایی 27 آذر
- بیانیه تحلیلی جبهه مشارکت در باره شرایط کنونی جنبش سبز با توجه به اعتراضات دانشجویی در 16 آذر
- نامهای به یاران دربند، مسعود باستانی و ساسان آقایی
- کامران آسا در زندان اوین بازداشت است
1:33 صبح شنبه، 2 آبان 1388
نامه پرستو سرمدی به همسر دربندش
پنجمين هفته بي تو هم فرا رسيد، پنجمين هفتهاي كه من در آن بي تو راه ميروم، بي تو مينويسم، بي تو ميخوانم، بي تو نفس ميكشم... مي بيني دلتنگ شدهام. به هم قول داده بوديم دلتنگي نكنيم اما عزيز دلتنگي كردن دست خودمان كه نيست. تو هم زير قولت زدي، قول داده بودي از همان لحظه اي كه خودرو ماموران از پيچ تند كوچهمان به سمت اوين گذشت ديگر من، زندگي مان و ديگر عزيزانت را فراموش كني تا مبادا سبب لغزشي شويم بر سر آرمانهاي سبزت، اما زير قولت زدي در ملاقاتمان دلتنگي را از چشمانت خواندم، اما ايمانت به آرمانهايمان هم افزون شده بود، ميدانم در آن خلوت انفرادي جز به ايستادگي نه انديشيده اي.
اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)