دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد…
دیدی علی؟! دیدی دیروز خیال کردمت و امروز خیالم رنگ واقعیت گرفت؟!
دیدمت امروز. همانی بودی که خیالت کرده بودم. همان تجسم رویای من. همان پیراهن و شلوار آبیرنگ. همان ریش انبوه. از پشت همان شیشهی سمج و مزاحم دیدمت. دستم را چسباندم به شیشه، خواستم ذرهذره نفس بکشم تو را، با شیارهای کف دستم سلولسلول ببوسمت، اصلا جرعهجرعه بنوشمت. خندیدی. شاد، پرانرژی، پر از ایمان و آرمانی که همیشه میستایمش.
بیستدقیقه دیدنت چنان سرخوشم کرده است که فقط خدا میداند. هنوز گوشی توی دستمان بود که گفتند وقت تمام است. پرده آرامآرام میافتاد. کداممان زودتر گفتیم «دوستت دارم»؟! امروز وصف حال دلم این بیت از سعدی است:
«شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور بِه، که طاقت شوقت نیاوریم…»
پ.ن: این روزها دلم میخواهد اینجا فقط از تو و خوبیهایت بنویسم، و یادم برود زهر بعضی کنایهها را این روزها، که میآیند و مینشینند بر دل، هنوز. بیا من و تو بخندیم. فارغ از فرسودنیها و فرسودنیها.
برگرفته از وبلاگ ابر آبی
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)