آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

11:34 عصر دوشنبه، 20 مهر 1388

یادداشت وارده

ببين مردن چه آسونه

مهدی اسماعیلی

ديشب همسرم با من بحث می‌كرد. مي‌گفت چند وقتيه دمقی. مثل سابق نيستی. زياد حرف نمی‌زنی. فقط وقتی چشمت می‌افته به كوچه ميرهادی و يا وقتی از خيابان سميه رد ميشی زبونت باز ميشه و شروع به حرف زدن می‌كنی. اونهم از روزهای ستاد و خاطراتت توی اين ساختمون‌ها. شب قبل از خواب به حرفاش فكر كردم.


حق داشت طفلكی. تصمیم گرفتم صبح قبل از هر كاری یك آهنگ شاد بریزم روی گوشی ام و شب با هم بریم پارك و آهنگ رو براش بزارم. یادم اومد یه آهنگی بود كه دوستش داشت. هرچی فكر كردم چیزی ازش یادم نیومد بجز اینكه "غصه ها خوابیده و تو كنارم هستی" یا چیزی توی این مایه ها. صبح اولین كاری كه كردم این بود كه این عبارات رو سرچ كردم و خوشبختانه آهنگ رو پیدا كردم. همینطور لینك دانلودش رو. دانلودش كردم و رفتم سراغ چك كردن سایت‌ها. بالاترین رو باز كردم و ...

"بهنود شجاعی اعدام شد. امروز صبح ساعت 30/5"

آهنگی كه دانلود كرده بودم داشت اجرا میشد‌: "همه چی آرومه"
چشمام خیس شدن. میگویم: هیچوقت اینقدر آروم نبوده بهنود
و خواننده میخواند : "بگو این آرامش تا ابد پابرجاس"
تا ابد بهنود، مطمئن باش. دیگه هیچ چیزی نمیتونه آرامش رو از تو بگیره.

با خودم فكر می كردم نسل من چرا نمیتواند شاد باشد؟ آیا اصلاً ما زنده ایم؟ صدها بار خود را جای سهراب گذاشته ام. جای ندا، جای امیر، جای اشكان با آن چهره معصومش. من كه فقط دو كوچه با ندا فاصله داشتم هنگام مرگش چطور میتوانم زنده باشم؟ هزار بار آن صحنه را در ذهنم بازسازی كرده ام. لحظه ای كه ناگهان سوزشی در سینه ام احساس میكنم و خون، همان خونی كه وقتی دستم میبرد یا موقعی كه سرم شكست از بدنم جاری شد، با همان غلظت و رنگ، از سینه ام جاری می شود و من فكر می كنم به همسرم، به زندگی آینده او، به فرزندی كه چقدر دوست داشتم ببینمش، به پدرم، به مادرم ... وقت تمام است. چشمانم سیاهی می رود و ... نه من هنوز به خواهرانم و برادرانم فكر نكرده بودم، به آرزوهایم. دوباره! و باز دوباره صحنه را بازسازی می كنم و این بار سعی می كنم در لحظه مردن به بهترین چیزهای ممكن فكر كنم و باز پیش از آنكه بتوانم به همه آنها بیندیشم وقتم تمام می شود و ...

حتماً بهنود هم مثل من وقت كم آورده. یا وقت كم می آورده در آن 8 باری كه او را تا قتلگاه برده بودند. اما نه. او را قبل از آنكه اعدام كنند كشته بودند. درست مثل من. همین الان چطور ممكن است من زنده باشم؟ منی كه بارها و بارها صحنه مرگ خویش را دیده ام؟ درست مثل بهنود.

یاد شعر شهید عزت ابراهیم نژاد می افتم كه در هجدهم تیرماه 78 در دانشگاه تهران برای همیشه خاموش شد.

ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم و
پیش از آنکه عاشق شویم، سینه بر خاک سوده مردیم
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار ، پیش از آنکه آوازخوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان واسپردیم
به خاطر دارم پیامتان را، سرنوشتتان را
آری
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ و
تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم آمین

آمین
19/7/88

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه