از ساعت دو بامداد، تکاتک گرد آمده بودیم. آرام آرام جمع میشدیم تا جوانی در آن سوی دیوار را از مرگ، از نیستی و فقدان برهانیم. پیش از آن که بهنود را به دار بیآویزند، هنوز اندک امیدی برقرار بود و به ناچار باید آن را باور داشتیم. میدانستیم که این روزنه برای بهنود بسیار کوچک است و باید تنها یک معجزه را انتظار میکشیدیم اما به «شاید» دل بسته بودیم که در این بامداد لعنتی آنجا بودیم. جمع دویست نفرهی ما را چهرههای آشنا و کمتر آشنا شکل میداد. خانوادهی بهنود شجاعی هم آنجا بودند؛ نگرانتر و غمینتر از تمام ما. در 180 دقیقهی آتی، فرزند آنها یا با زندگی بدرود میگفت و یا زندگی دوبارهای را میآغازید. هنگامهی مرگ و زندگی همین لحظه بود.
آنها آمدند، در ساعت 3 بامداد. جمعیت هجوم برد و نخستین بار که فریاد پدر مقتول به هوا برخاست، انگار همه چیز دیگر برای من تمام شده بود؛ "او نمیبخشید". گفت: «من از هیچکس نمیترسم، از شما هم نمیترسم، از خدا هم نمیترسم. بهنود خیلی پشتیبان داره، من خیلی تلاش کردم که بهنود رو کشوندم اینجا.» از چهرهی عصیانزدهی و شکستهی پیرمرد هویدا بود که چشمهایش تنها با جنازهی بهنود رنگ میگیرد، او آمده بود که این طناب را به گردن قاتل پسرش بیاندازد و انگار ما و آنها از دو کرهی جداگانه آمده بودیم، پشت این درب سفید زندان.
آنها که از این درب میگذشتند، دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانست شفاعت جان بهنود را کند. هر کس بهشکلی التماس میکرد اما فریاد و گریهی جمعیت بیشتر آنها را میشورید. پرتلاشتر از همه مادر داغدار "سهراب اعرابی" بود. در گوش مادر مقتول زمزمه میکرد از داغ سهرابش، سهراب ایرانزمین و تمنا داشت که بگذرند از خون جوان دیگری از این ملک؛ «من هم پسر دادم، قلب سهراب من هم شکافته شد، من هم مادرم، مادر» اما گوشی بدهکار این سخنها نبود. انگار باغ نفرت خانوادهی مقتول را تنها جان بهنود گلستان میکرد.
آنها از دیدن این جمعیت و احساس تنهایی خود خشمگین بودند، جریتر میشدند چه، باور داشتند که جای قاتل و مقتول را تغییر دادهایم، از بهنود که عزیز آنها را قربانی کرده، «قهرمان» ساختهایم. هدف این نبود اما! این تلاش جمعی، اعتراض به قانونی را دنبال میکرد که کودکان را به پای چوبهی دار میفرستد، برای پدر و مادر مقتول البته درک این کوششها دشوار میآمد.
با تکرار «به خدا توکل کنید» از درب سفید گذشتند و دشوارترین دقایق این شب بیرحم آغاز شد. ما ماندیم و دلهره و دلواپسی. سیگار پشت سیگار و لرزش بیوقفهی اندام. اذان صبح، پایان چهار سال کابوس برای بهنود و خانوادهاش بود. برخی خوشبین بودند یا دوست داشتند خوشبین باشند، دعا میخواندند و "خدا" را. برخی هم بدبین بودند، امیدهاشان رنگ باخته بود و دیگر هیچ معجزهای را انتظار نمیکشیدند. در این دقایق سرنوشت هر چه میگذشت انگار زمان نمیگذشت؛ شبی بیپایان و انتظاری جانفرسا.
سرانجام بهسر آمد وقتی که جان بهنود رفت. بانگ «امن یجیبُ» هنوز از جمعیت به هوا برمیخاست که سربازها به امر مافوق روی پلهها میان ما و درب سفید زندان اوین جای گرفتند. این یعنی تمام شد! SMS کوتاه "محمد مصطفایی" نیز تایید می کرد: «بهنود اعدام شد» اما جمعیت باور نداشت. چند دقیقه کوشید تا باور نکند که درب سفید دوباره باز شد و مصطفایی و اولیایفر آمدند. از آن بالای پلهها به جمعیت خیره شدند و مصطفایی به حرف آمد، تند و کوتاه، تنها چند واژه؛ «تمام شد، بهنود رو اعدام کردن».
از اینجایش دیگر نوشتن ندارد، ضجه و ناله و فریاد، یک خانوادهی جگرسوخته تا آخر دنیا و زنان بهتزده و دختران غش کرده، مردانی که نای ایستادن را نداشتند. آن وقت، خدا کجا بودی؟
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)