آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

11:48 عصر یک‌شنبه، 19 مهر 1388

دل نوشته فاطمه ستوده برای همسر دربندش، علی پیرحسینلو

و آن روزها مدام باران بود که می‌بارید. ماه که نبود توی آسمان. همان شب، تا همگی از خانه بیاییم بیرون، قبل از این‌که چشمم بیفتد به آسمان، چشم دوختم به زمین. زمین خیس خیس بود. علی دستش را گذاشت روی شانه‌ام. مرا کشید نزدیک، که چرا دوری، بیا نزدیک‌تر. با لبخندی بر لب. یکی از برادران گفت: «نکن.» دیگری بهش گفت که این کار که مشکلی ندارد. راحت باشید. راحت بودیم.



نشستیم توی ماشین. علی بوی عطری را می‌داد که قبل از حرکت زده بود به خودش. خونسرد و با همان لبخند. کنار هم نشستیم. دست هم را گرفتیم. گفتند توی راه با هم حرف نزنید. حرف را می‌خواستیم چه کار؟! گرمای دستش خودِ آرامش بود اصلا.

یکی از آن‌ها گفت: «خواهرم، اگر آب می‌خواهی، بگو بایستیم و بگیرم برایت.» آب نمی‌خواستم. دلم خواب می‌خواست. آب نه. یک جرعه آرامش.
شیشه‌ی ماشین را کشیدم پایین. خنکای دلپذیری پوستم را نوازش کرد. ترد و دلکَش.

لحظه‌ای دستت را رها نکردم علیِ جان. و همان گرمای دستت انگار کفایتم کرد در یازده روز انفرادی. تو بودی و خدا بود و خدا بود و خدا بود.
می‌دانی، همین حالا یاد عاشقانه‌ی دکتر شریعتی افتادم، آن‌جا که می‌گفت:
«ماه در اوج آسمان می‌رود،
و ما در گوشه‌ای از شب
هم‌چنان به گفت‌و‌گوی دست‌ها
گوش فرا داده‌ایم و ساکتیم.
و در چشم‌های هم، یکدیگر را می‌خوانیم،
و در چشم‌های هم، یکدیگر را می‌بخشیم،
و من همه‌ی دنیا را در چشم او می‌بینم،
و او همه‌ی دنیا را در چشم من می‌بیند،
و ما در چشم‌های هم ساکتیم،
و در چشم‌های هم می‌شنویم،
و در چشم‌های هم، یکدیگر را می‌شناسیم…»

آن شب‌ها باران بود و ماه نبود. اما… در این شب‌های مهتابی، بدون تو چه می‌رود بر من؟! کسی نمی‌داند.

«ایام را به ماهی، یک شب هلال باشد
وآن ماهِ دلستان را، هر ابرویی هلالی…»*

*سعدی

منبع: وبلاگ ابر آبی

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه