کیفرخواستت را که خواندم، یاد حرف حاج آقا افتادم که می گفت کیفرخواست مسعود خنده دار است. راست می گفت، این کیفرخواست خنده آور بود. به ویژه اتهام جاسوسی.
آن خنده آور بود که من آرزویی خنده دار در دل کردم که ای کاش آزاد نمی شدم و حداقل فکر نمی کردم تاوان آزادی من را می پردازی. ای کاش در همان سلول می ماندم تا حداقل بدانی تنها چند دیوار فاصله ما است و حداقل می دانستم همان غذایی را می خورم که تو می خوری.
زمانی که برای وثیقه به خانواده ام زنگ می زدی، دستت به اشتباه شماره می گرفت و جمله «نمی دانی برای آزادی تو چه کردم» را گفتی و نمی دانستی که این جمله پس از آزادی چه بر سر من آورد.
جاسوسی؟!! جاسوسی برای که یا چه؟ ما که خانه استیجاری مان در نظام آباد است و زمان انتخابات برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات، بدون وسیله نقلیه از این سو به آن سو می رفتیم و در شبانه روز همدیگر را نمی دیدیم؟ اکنون دیگر جاسوسی برایم از یک اتهام به یک شوخی بزرگ تبدیل شده است و با شنیدن آن یاد قسط های 100 هزار تومانی همیشه عقب مانده بانک می افتم.
مسعود، بیش از یک هفته از آخرین دیدارمان می گذرد و خیلی مسایل تغییر کرده. می دانم وقتی در گوشه سلول انفرادیت نشسته ای و به واکنش و بازخورد آنچه در دادگاه گفته ای می اندیشی. فکر می کنی تمام شد. من هم وقتی یک روز پس از آزادی دردادگاه به تماشایت نشستم، وزنه ای چند صد کیلویی به روی سینه ام افتاد و خاطرات قول و قرار قبل از ازدواجمان روبه روی چشمانم رژه رفت.
می دانم برایت سخت بود اما سخت تر از دیدن من در زندان نبود. مسعود من عذاب وجدان دارم. قول داده بودم هیچ گاه مانع رسالت خبررسانی و شغلی که هیچ گاه حاضر به ترک آن نشدی، نشوم اما می ترسم ناخواسته وارد بازی شده باشم که تمامی ندارد.
دل تنگی هایم یک سو، اتهاماتت سوی دیگر و زیر پا گذاشتن قول و قرارمان طرف دیگر.
قرار نبود این گونه شود، قرار ما این نبود. می خواستم برایت از سختی های دوران بازداشت بنویسم اما الان باید از سختی های آزادی بدون تو و سایر دوستان دربندمان بنویسم.
و من امیدوار منتظر می مانم تا روزی بدون چشم بند و بدون حضور دیگران برایت بگویم و بگریم و از تو حلالیت بطلبم.
من منتظرت هستم...
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)